صفحه نخست  |  متن سند همبستگی  |  شورای اجرایی  |  هموندان همبستگی  |  پیوستن به هموندان  |  Facebook  |  Declaration of Formation

پذيرش > دیدگاه‌ها > نوری زاد: این ملک ملازده و دزدان اسلامی

نوری زاد: این ملک ملازده و دزدان اسلامی

جمعه 15 مه 2015

زن و مردی از همدان آمده بودند به اوین. این زن و مرد همدانی یک قربانی آشکار بودند از دزدی های رایج در این ملک ملازده. سه واحد کارخانه داشته اند. در روز روشن و طی چند سال، رسماً کارخانه ها را از دست شان بدر برده و بالا کشیده بودند. طرف شان یک قاضی بوده که از حرفه قاضی گری بدر رفته و وکیل شده یک چند سالی است. خدا به داد مردم برسد با اینجور قاضیان و با اینجور وکلای دزد و نابکاری که مردم را محاصره کرده اند از چند جهت.
***

محمد نوری زاد

بیست و سوم اردیبهشت نود و چهار - تهران

دزدان اسلامیِ کارخانه

یک: من در سالن انتظار دادسرای زندان اوین بودم، و دکتر ملکی و مادر ستار بهشتی و نعمتی در اتاق بازرسی. هرچهار نفرمان نوشته ای داشتیم از نرگس. نوشته ی من این بار " نرگس محمدی بیمار است" بود که مدام آن را به دوربین کنج سالن نشان می دادم. مردم می آمدند و می رفتند و با هم پچ پچ می کردند از سر خیرخواهی. که اینجا چه جای اعتراض است؟ اعتراضی اگر داری برو بیرون. برو جلوی مجلس. برو خیابان پاستور. ما اما نیک می دانستیم این خورشید از پسِ کدامین تپه اگر سربرآورد به روشنایی می انجامد. تلویزیون سالن بر شبکه ی خبر چفت شده بود. این شبکه هم پر بود از خبرهای کجَکی. یا یمن بود یا آل سعود یا بشار اسد یا تظاهرات و درگیری در فلان کشور غربی یا خمیازه کشیدن فلان مسئول وطنی در سفر به بهمان استان. تازه خبرهای درجه بندی شده اش را زیرنویس می رفت.

ناگهان دیدم شبکه ی خبر تلویزیون، چهار خبر کشوری را به صورت زیرنویس رفت از قول وزیرکشور آقای رحمانی فضلی. و هر چهار خبر مربوط بود به حادثه ی مهاباد. یکی این که: رسانه های معاند یک حادثه ی شخصی در مهاباد را به یک حادثه ی امنیتی - سیاسی بدل کرده اند. دو این که: در حادثه ی مهاباد پای هیچ عنصر امنیتی در میان نبوده. سه این که: در این حادثه 21 مأمور نیروی انتظامی زخمی شدند. چهارمی اش هم از همین جنس بود که یادم نمانده.

می گویم: این وزیر کشور که در امتداد عمله های نشاندارِ رهبری است، آمپول دروغش را از سرِ اسلامی اش تزریق می کند به مغز مردم. چنان می گوید در این حادثه پای هیچ عنصر امنیتی در میان نبوده که آدم باید باور کند سابقه ی جمهوری اسلامی را در راستگویی های متداولش در این خصوص. کجا ما شاهدِ این بوده ایم در فلان حادثه که پای پولادین مأموران امنیتی در میان بوده، هم بیت رهبری هم دولت هم صدا و سیما هم نمایندگانِ ترسیده و خسبیده ی مجلس بر حضور و نقش عناصر امنیتی تأکید کرده اند که این دومی اش باشد؟

در داستان قتل های زنجیره ای که ما انتشار خبرش را مدیون پافشاری سید محمد خاتمی هستیم، بیت رهبری به تب و لرز افتاد و اوضاع مملکت به هم ریخت و رفت تا آخرین خبری باشد که سیستم امنیتیِ بیت رهبری ناگزیر به انتشارش شد. جوری که بعدها بجای این که خانواده های سلاخی شدگان طلبکار باشند همانان در معرض آسیبِ دستگاه های اطلاعاتی و امنیتی قرار گرفتند. مثلاً در یک قلم، همین دستگاه های امنیتی هرگز اجازه نداده اند یک سالگرد مختصر و بی واهمه به یاد فروهرها برگزار شود.

یا مثلاً در حادثه ی کهریزک با نمایشی که برای محاکمه ی قاضی مرتضوی بپا کردند شما همین آمپول اسلامی را در دویست هزارتومان جریمه می بینید و نه بیشتر. حالا نقش بیت رهبری و سپاه و امام جمعه ها و شعبون بی مخ های بسیجی در اسید پاشی ها و ترورهای خاموش و دزدی های آشکار سپاه و مصادره های کور و زندانی کردن های ناجوانمردانه و یکسویه و ترانزیت رسمی مواد مخدر و به زیر کشیدن فلان آیت الله مخالف و به هم زدن فلان محفل مجوز دار بماند برای روزهایی که بساط آخوندهای دزد و قاتل جمع شده باشد.

در همین زیر نویس، تلویزیون به ناجوانمردانه ترین وجه ممکن از قول وزیر کشور رهبری می نویسد: در این حادثه 21 مأمور نیروی انتظامی زخمی شدند. و نمی نویسد چند نفر از مردم " کشته" شدند! یعنی زخم مأمور خودش را می بیند و کشته شدن مردم را نمی بیند. اینجاست که اخبار کجکی بیش از آن که مردم را احمق بار بیاورد، آنان را به وادی نفرت و بی اعتمادی سوق می دهد.

دو: برای قاضیِ اجرای احکام نوشتم: مدارکی دارم از صورتجلسه ی اموالی که سپاه در سال نود از خانه ام برداشته و برده و تا کنون پس نداده. اگر بخواهید این مدارک را برای شما بفرستم. این نامه را دادم به سرباز پشتِ پیشخوان و برگشتم سرپستم و نوشته را به سمت دوربین گرفتم.

سه: شش زندانی را با دستبند و پا بند آوردند و با عبور از سالن انتظار به داخل دادسرا بردند. پیراهن این زندانیان کثیف و کهنه بود و بر پشت هرکدام نوشته شده بود: قرارگاه فاتب. دستهایشان را در هم پیچیده بودند و زنجیرهایی به پاهایشان بسته بودند که این زنجیرها به زمین ساییده می شدند بدجوری. بعضی از زندانیان صورت خود را با دست پوشانده بودند از خجالت.

چهار: گوهر عشقی - مادر ستار بهشتی - حال خوبی نداشت. می گفت: من از سه شنبه ها می ترسم. چرا؟ چون ستار را روز سه شنبه بردند و نرگس را هم.

پنج: سرباز پشت پیشخوان مرا صدا زد و گوشی تلفن را داد دستم. قاضی اجرای احکام بود. گفت: مدارک را بدهید به همین سربازان برای من می آورند. و پرسید: دیگر چه می خواهید؟ گفتم: آزادی نرگس را. و این " آزادی نرگس را" را آنقدر محکم گفتم که خودم پشت بندش سکوت کردم تا چند ثانیه. و پشت بندش گفتم: آقای قاضی، من با تمامی ارادتم به درستی و راستی به شما می گویم که: نرگس بیمار است و داروهای ضد تشنج او را سر پا نگهداشته اند. پرونده ی قضایی وی از مدارک پزشکی انباشته است. این زن تحمل زندان ندارد طبق نظر پزشک خودتان. گفت: من به قاضی اش می گویم مسئله ی بیماری اش را مد نظر داشته باشد. از وی تشکر کردم و به وی گفتم که ما آدمهای لجوجی نیستیم. بل کسانی هستیم که در عمق دره ی ناگزیری، ناگزیر به فریادیم طبق آیه ی قرآن.

شش: دکتر ملکی یک نامه نوشت برای شعبه ی دو دادیاری با پنج تقاضا. دوتا برای خواسته های خودش، دو تا برای من، و یکی برای آزادی نرگس. ما برای در آنجا بودن، نیازمند اینجور بهانه های قانونی هستیم.

هفت: یک بانوی پنجاه شصت ساله با کلی پرونده در بغل آمد و درکنارم نشست و یک ریز اشک ریخت تا زمانی که رفت. شوهرش را که رییس یکی از شعبه های بانک پارسیان بوده بیست میلیون تومان جریمه کرده بودند با ده سال زندان بجرم همکاری با اختلاسگران سه هزار میلیاردی. می گفت: شوهرم در سی سال خدمتش یک نقطه ی ناجور نداشته است. و گفت: اینها به چند قربانی نیازشان بود که شوهر من شد یکی از آنها. گفت: رفتم دیدن مدیرعامل بانک پارسیان و نامه هایی را که خودش برای شوهر من نوشته بود زدم به صورتش. که مگر این خود تو نبودی که به شوهرم نوشتی یک هزار میلیارد به این آقا وام بده؟ و مگر شوهرمن برای تو ننوشت این پول پشتوانه ندارد نصفش را بدهیم بعد که برگرداند نصف دیگرش را بدهیم. و مگر این تو نبودی که به شوهر من نوشتی به تو مربوط نیست در کاری که به تو مربوط نیست دخالت نکن؟

به این بانو گفتم: سلام مرا به شوهرتان برسانید و به وی بگویید: اگر در این دزدی سهمی نداشته، سرش را بالا بگیرد و بداند که مردمان بسیاری توسط همین آخوندها، هم فرزندان و عزیزانشان اعدام شده اند و هم اموالشان به تاراج رفته و هم آبروی شان دهان به دهان شده. و به وی گفتم: در این دزدی سه هزار میلیاردی و هزار دزدی بی سروصدای دیگر، نقش مستقیم سپاه و اطلاعات غیرقابل انکار است. و گفتم: امیرمنصور آریا قربانی دزدی های اطلاعات و سپاه شد. مردی که لااقل چند هزار کارگر و متخصص را بکار گرفته بود و دهها محصول عمده ی کشوری و بین المللی تولید می کرد در کارخانه هایی که داشت. وی را زدند و کشتند و خاوری را خودشان از مرز رسمی کشور فراری دادند تا دژ خودشان ترک برندارد. درست مثل کاری که خودشان با سعید امامی کردند بعد از آنکه گند کارشان در آمد در داستان قتل های زنجیره ای.

هشت: یک بانوی جوان و شیک پوش چند بار آمد و رفت و نهایتاً خجالت را کنار گذارد و پرسید: شما آقای نوری زاد نیستید؟ نشستیم به صحبت کردن. وکیل بود. هم او وقت داشت و هم من. حاشیه های صحبت مان را که کنار بگذارم، مغز صحبتش به این بر می گشت که: شما را چرا نمی کشند؟ این پرسشِ هزار باره را برای هزار و یکمین بار پاسخ دادم. بفهمی نفهمی قانع شد. گفتم: می دانید چرا این که مرا نمی کشند برای شما باور کردنی نیست؟ برای این که: شخصِ پرسنده خودش را شاخص درستی تلقی می کند. به خود می گوید: وقتی من می ترسم، این بابا چرا نمی ترسد؟

و داستان چهار عامل ترس را برای وی باز گفتم. و این که من و خانم ستوده و دکتر ملکی و جعفر پناهی و گوهر عشقی و نرگس محمدی، آدم های مشهور و " تک " ی هستیم. تک یعنی جمعیتی پشت سرمان نیست. این آدم های تک، تحمل شدنی ترند از آدمهای مشهوری مثل آقای تاجزاده که عضو یک جریان سیاسی اند و جمعیتی به خط کرده دارند. و پرسیدم: حالا بفرض که زدند و مرا کشتند و شما قانع شدید و به پاسخِ پرسشِ خود دست یافتید، بعدش قرار است شما چه بکنید با این پاسخی که بدان دست یافته اید؟ فروهرها و مختاری ها و سعیدی سیرجانی ها و ستار بهشتی ها و کهریزکی ها را زدند و کشتند. بفرض که نوری زاد را هم زدند و کشتند. شما قرار است بعدش چه بکنید که اکنون معطل چراییِ کشته نشدنِ من اید؟

نه: مردی در کنارم بود که پسرش را به جرم های متداول زندانی کرده بودند. چه جرم هایی؟ تبلیغ علیه نظام و توهین به رهبری و تجمع و اینجور خزعبلات. خنده دارترین جرمش این بود: اجتماع برای انتشار " ربنای شجریان". پدر این جوان که خود سالها زندانی بوده در این نظام، گفت: رفتم پیش صادق خرازی که این حزب " ندا" را به توصیه ی بیت رهبری پرداخته برای به تور انداختن جوانهای ما. و به وی گفتم: همه ی این دامها و فتنه ها را آدمهایی چون شما بکار بسته اید. پسر زندانی اش دانشجوی کارشناسی ارشد دانشگاه است.

ده: زن و مردی از همدان آمده بودند به اوین. این زن و مرد همدانی یک قربانی آشکار بودند از دزدی های رایج در این ملک ملازده. سه واحد کارخانه داشته اند از این کارخانه های کوچک برای تولید نیترات سدیم و پتاسیم که در انفجار معادن و سوخت جامد و کارخانه های کاشی سازی کار برد دارند. با کلی مدرک مستدل و غیر قابل انکار آمده بودند. در روز روشن و طی چند سال، رسماً کارخانه ها را از دست شان بدر برده و بالا کشیده بودند. طرف شان یک قاضی بوده که از حرفه ی قاضی گری بدر رفته و وکیل شده یک چند سالی است. خدا به داد مردم برسد با اینجور قاضیان و با اینجور وکلای دزد و نابکاری که مردم را محاصره کرده اند از چند جهت.

کپی رایت © 2018 - همبستگی برای دموکراسی و حقوق بشر در ایران | استفاده از مطالب سايت با ذکر منبع آزاد ميباشد | | نقشه‌ى سايت |  پيگيرى فعاليت سايت RSS 2.0