صفحه نخست  |  متن سند همبستگی  |  شورای اجرایی  |  هموندان همبستگی  |  پیوستن به هموندان  |  Facebook  |  Declaration of Formation

پذيرش > دیدگاه‌ها > کودتای ۲۸ امرداد ۱۳۳۲ : کورش زعیم

کودتای ۲۸ امرداد ۱۳۳۲ : کورش زعیم

سه شنبه 18 اوت 2020

پیش درآمد کودتا:

در آبان ۱۳۳۱، وینستون چرچیل نخست وزیر شد. دولت انگلستان از امریکا درخواست کمک در طرح براندازی مصدق را کرد. ولی هری ترومن که با جنبش های دموکراتیک در کشورها موافق بود، پیشنهاد انگلستان را رد کرد و گفت او هرگز یک دولت را سرنگون نکرده و اکنون هم نمی خواهد چنین بدعتی را بگذارد. هنری گریدی، سفیر امریکا در ایران (۵۱-۱۹۵۰) در مصاحبه ای با وال استریت جورنال گفته بود، “حزب جبهه ملی مصدق نزدیکترین چیز به یک عنصر میانه رو و باثبات در مجلس است.” در جای دیگر گفته بود که، “مصدق از پشتیبانی ۹۸-۹۵% مردم ایران برخوردار است؛ مسخره است بخواهید او را از کار برکنار کنید.” هری ترومن تا هنگامی که رییس جمهور بود از تایید پروژه براندازی دولت ملی ایران با این استدلال که مصدق از پشتیبانی اکثریت مردم ایران برخوردار است خودداری کرد. رییس وقت سازمان سیا، والتر اسمیت، هم در برابر اصرار ام.آی.۶، به آنها گفته بوده که، “… شما شاید بتوانید مصدق را بیرون بیاندازید، اما هرگز نخواهد توانست آدم خود را بجای او سر کار نگه دارید…”
در دی ۱۳۳۱، دوایت ایزنهاور رییس جمهور شد. چند روز از انتخاب ایزنهاور نگذشته بود که کریستوفر وودهاوس، رییس ام.ای.۶، با یک طرح براندازی با نام رمز “چکمه” به واشنگتن رفت و با مقامهای عالی سیا و وزارت خارجه ملاقات کرد. این بار او با زیرکی دیگر به ملی شدن نفت و منافع انگلستان اشاره نکرد، زیرا می دانست در امریکا کسی به منافع انگلستان اهمیت نمی دهد؛ او این بار خطر کمونیسم در ایران را بزرگنمایی کرد. این تحلیل دروغ، توجه برادران دالس (جان فاستر دالس، وزیر خارجه و آلن دالس، رییس سیا) را که خیلی به گسترش نفوذ کمونیسم در جهان حساس بودند جلب نمود. دو برادر خطر را باور کردند و تصور اینکه یک چین دوم، آنهم با ثروت سرشار زیرزمینی که ایران دارد، بوجود بیاید آنان را به وحشت انداخت. برادران دالس در هر فرصت درباره ایران به عنوان یکی از کشورهایی که هر لحظه ممکن است به دست کمونیستها بیافتد می گفتند و می نوشتند.
پس از مراسم تحلیف ایزنهاور، برادران دالس به همکاران انگلیسی خود گفتند که آماده براندازی مصدق هستند؛ ولی طرح آنها، یعنی “عملیات چکمه” که چرچیل به آن ایمان زیادی داشت، باید کنار گذاشته شود؛ و اینکه آنها خودشان طرحی دارند که نام رمز آن “عملیات ت. پ. آژاکس” است. هنوز ایزنهاور با اجرای یک کودتا موافق نبود. ولی پس از اینکه مصدق طرح مشترک امریکا و انگلستان را درباره بحران نفت رد کرد، و در پی آن (در ۲۱ خرداد ۱۳۳۲) یک پیمان بازرگانی با شوروی بست، ایزنهاور متقاعد شد که کمونیسم در ایران در حال پیشرفت است. این پیمان بازرگانی احتیاط بسیار بجایی توسط مصدق بود، زیرا مالنکف اعلام آمادگی برای حل اختلافات مرزی و مالی میان دو کشور را کرده بود، و یک نشانه حسن نیت از سوی ایران، می توانست شوروی را از شرکت در توطئه علیه کشور باز دارد. رویداد دیگری هم که ایزنهاور را باورمند و مصمم کرد تظاهرات گسترده حزب توده در سالروز ۳۰ تیر بود. جبهه ملی برای تظاهرات فراخوان داده بود، ولی برای اینکه سوء تفاهمی رخ ندهد، ترتیبی داده بود که جبهه ملی بامداد و توده ای ها عصر تظاهرات بکنند. تظاهرات حزب توده هرچند شمارش کمتربود، ولی سازماندهی و شکوه نظم آنها چنان بود که امریکایی ها آن را نشانه قدرت نیروهای کمونیسم در ایران ارزیابی کردند.

سازمان سیا رییس بخش خاورمیانه و آسیای خود، کرمیت روزولت، نوه تئودور روزولت رییس جهمور اسبق امریکا، را که به قاطعیت در کار و مهارت در عملیات مخفی معروف بود برای اداره عملیات آژاکس برگزید. روزولت در ۲۸ تیر ۳۲، پنهانی از راه عراق وارد ایران شد. با ورود روزولت به تهران، کلیه امکانات سیا و شبکه گسترده ام.آی.۶ و عوامل ایرانی آنها شامل جاسوسها و سیاستمداران و روحانیان که به گفته تاریخ نویس “استیون کینزر” ماهانه دهها هزار دلار از سیا حقوق می گرفتند، همگی در اختیار او قرار گرفت.

مجلس هفدهم و استعفای نمایندگان هوادار مصدق

هفدهمین دوره قانونگذاری در تاریخ ١٧ اردیبهشت ١٣٣١ خورشیدی افتتاح شد، در حالی که از ١٣۶ کرسی نمایندگان فقط ٧٩ کرسی انتخاب شده بودند.
در ۲۹ خرداد ۳۲، جبهه ملی برای سالروز خلع ید از شرکت نفت سابق برای تظاهرات در میدان بهارستان فراخوان داد. در این تظاهرات دکتر شایگان، دکتر سنجابی و مهندس رضوی سخنرانی کردند و موقعیت بسیار حساس کشور را برای مردم شرح دادند. دو دستگی و اختلاف در مجلس بی نهایت شدید شده بود، و وقتی آیت الله کاشانی در انتخابات دهم تیر ریاست مجلس از دکتر معظمی شکست خورد، اختلافات به اوج خود رسید. از آن پس، کاشانی شمشیر خود را از رو بست و پنج روز پس از این انتخابات شدیدترین اعلامیه خود را علیه مصدق صادر کرد و در واقع اعلان جنگ بود.

در ۲۲ تیر ۳۲، مصدق در جلسه ای با گروهی از نمایندگان مجلس گفت، “با وضعی که در مجلس وجود دارد، دولت دیگر قادر به کار نیست. اقلیت بجای انتقادهای اصولی از عملکرد دولت، همه وقت خود را صرف تحریک و توطئه علیه دولت می کند. در چنین وضعی دولت چاره ای جز مراجعه به آرای مردم برای تعیین تکلیف خود ندارد.”

در روز ۲۳ تیر، نمایندگان فراکسیون نهضت ملی که ۲۷ نفر بودند از نمایندگی مجلس استعفا کردند و نوشتند: “…چون با کمال تاسف، چنانچه سابقا هم اعلام شد، وضع کنونی مجلس مساعد برای ادامه وظیفه نمایندگی نیست، ناگزیر ما امضاء کنندگان ذیل، فراکسیون نهضت ملی، بدین وسیله استعفای خود را از نمایندگی دوره هفدهم مجلس شورای ملی تقدیم می داریم.” در پی این استعفاء، ۲۵ نفر دیگر از نمایندگان عضو فراکسیون “اتحاد” و فراکسیون “کشور” که خود را از نمایندگان درباری جدا نگه داشته بودند، و می دانستند که اگر کنار نروند وجهه خود را در میان مردم از دست می دهند، استعفاء کردند. اکنون مجلس ۵۲ نماینده از ۷۹ نفر را دست داده بود.

مصدق، که نگران رأی عدم اعتماد همین مجلس فلج شده توسط ۲۷ نماینده باقیمانده بود، برای جلوگیری از این کار که در هر حال به علت عدم نصاب، غیرقانونی می بود، در ۵ مرداد ۱۳۳۲ طی یک پیام رادیویی از مردم خواست که در یک رفراندوم تکلیف مجلس را معین کنند. با رای مردم، آنگاه می توانست از شاه بخواهد که مجلس را منحل نماید. دکتر بقایی و حسین مکی که هر دو بطور جداگانه از شاه وعده نخست وزیری گرفته بودند، همراه با حائری زاده و جمال امامی و میراشرافی مجلس را مرکز عملیات ضد دولتی و ضد مصدقی کرده بودند.
روز سوم مرداد ۳۲، اشرف پهلوی که از ۳۰ تیر ۳۱، توسط مصدق به خارج تبعید شده بود، پس از ملاقات و مذاکره با ژنرال نورمن شوارتسکف در سوییس، بطور ناشناس وارد ایران شد و یکسره به کاخ سعدآباد رفت تا پیغام ها و برنامه عملیات را برای شاه شرح بدهد. مطبوعات به ورود اشرف اعتراض کردند و مصدق از شاه خواست که ظرف ۴۸ ساعت اشرف از کشور خارج شود. مجله پاری ماچ فرانسوی، در شمار ۱۷ مرداد خود نوشت که اشرف به ایران رفت تا بخشی از ارتش را علیه مصدق بشوراند. مصدق او را با افتضاح بیرون کرد، ولی اشرف در همین مدت کارهایی انجام داده که بزودی نتایج آن را خواهیم دید.

روز چهارم مرداد، ژنرال شوارتسکف همراه با پولی که دولت امریکا برای عملیات کودتا در ایران تخصیص داده بود، وارد ایران شد. او در طی یک هفته که در ایران بود با شاه و زاهدی جداگانه و با هر کدام چند ساعت ملاقات کرد و استراتژی عملیات را توضیح داد، سپس به کراچی رفت. حضور او در ایران به علت سابقه ای که در آموزش و فرماندهی نیروهای ژاندارمری ایران داشت عادی تلقی شد. همین ژنرال شوارتسکف بود که در ۲۱ آذر ۱۳۲۵، پیشاپیش نیروهای ژاندارمری برای دفع نیروهای شوروی به تبریز رفته بود. در ملاقات با شاه، از او خواسته بود که فرمان عزل مصدق و نصب زاهدی را بنویسد. شاه در یکی از همین ملاقات ها درگوشی به او می گوید که هنوز تصمیم به این کار را نگرفته است، و اینکه شک دارد ارتش دستور او را اطاعت کند.

روز ۸ مرداد در یک جلسه سخنرانی در خانه آیت الله کاشانی زد و خورد شدیدی میان هواداران مصدق و کاشانی درگرفت که در آن شماری زخمی شدند و منجر به دخالت شهربانی شد. روز بعد کاشانی بیاینه شدیدی علیه طرح رفراندوم مصدق داد: “… شرکت در رفراندوم خانه برانداز که با نقشه اجانب طرحریزی شده مبغوض حضرت ولی عصر عجل الله تعالی فرجه و حرام است. البته و البته هیچ مسلمان وطن خواهی شرکت نخواهد کرد…” روز ۱۰ مرداد، باز زد و خورد شدیدی در جلسه سخنرانی خانه آیت الله کاشانی روی داد که در آن یک نفر کشته و شماری زخمی شدند، از جمله رییس کلانتری ۹ میدان ارگ.

در نیمه شب ۱۰ مرداد، کرمیت روزولت که پنهانی وارد ایران شده بود، با کمک ارنست پرون، جاسوس انگلستان مستقر در دربار، در یک خودرو درباری به کاخ سعدآباد و ملاقات شاه رفت. ملاقات آنان پنهانی و در صندلی عقب همان خودرو و (به روایت استیون کینز از قول روزولت، زیر پتو) صورت گرفت. روزولت برنامه کودتا را تشریح کرد و اینکه برای اطمینان شاه گفت که شب بعد، دو پیام سری از بی بی سی و از ایزنهاور پخش خواهد شد. شاه در آغاز مردد بود، ولی روزولت به او گفت که اگر همکاری کند، مصدق از سر راه برداشته خواهد شد و قدرت او را خواهند افزود؛ در غیر اینصورت “نقشه دیگری” را برای این کار اجرا خواهند کرد. ملاقات روزولت و شاه پنج شب متوالی در صندلی عقب همان خودرو، انجام گرفت. روزولت نقشه چهار مرحله ای خود را اینگونه توصیف کرد که نخست از طریق مسجدها و مطبوعات و تظاهرات خیابانی اعتبار مصدق را از بین خواهند برد؛ دوم، افسران وفادار ارتش، فرمان برکناری مصدق را به او ابلاغ خواهند کرد؛ سوم، اوباش خریداری شده خیابانها را کنترل خواهند نمود؛ و چهارم، ژنرال زاهدی پیروزمندانه نامزدی نخست وزیری را از شاه خواهد پذیرفت.

تبلیغات ضد مصدق در مطبوعات وابسته در ایران و نیز در مطبوعات انگلستان آغاز شده بود. در ایران، برخی روزنامه ها آغاز به فحاشی و شایعه پراکنی علیه مصدق کردند. در انگلستان، تایمز لندن مصدق را “سیاستمدار نامسئول” خواند؛ اکونومیست لندن شرکت نفت را “گوسفند قربانی” خواند و اینکه هیچ ایرانی با عقل سلیم باور نمی کند که شرکت نفت مسئول فقر همگانی مردم است؛ و روزنامه آبزرور مصدق را “روبسپیر افراطی” و “فرانکشتاین” توصیف کرد. یکی از مسئولان تبلیغات سازمان سیا، ریچارد کاتم، که بیشتر مطالب علیه مصدق را می نوشت و به مطبوعات می داد، بعدها نوشت که حدود ۸۰% روزنامه های تهران زیر نفوذ سیا بودند.

روز ۱۱ مرداد، هفده نفر نمایندگان باقیمانده مجلس تشکیل جلسه دادند و آیت الله کاشانی را دوباره به ریاست مجلس انتخاب کردند.
رفراندوم در روز ۱۲ مرداد در تهران و در ۱۹ مرداد در شهرستان ها برگزار شد. من و پسر خاله ام مامور انتظامات یکی از چادرهای رای گیری در میدان توپخانه بودیم. صفهای رای دهندگان طولانی بود. اکثریت نزدیک به اتفاق مردم به انحلال مجلس رای دادند. رای مثبت بیش از ۴/۲ میلیون و منفی ۱۲۰۰ رای.

من عقیده دارم که جدا کردن رای های مثبت و منفی کار درستی نبود و در تاریخ برای کسانی که در آن فضای بحرانی سیاسی نبوده اند ممکن است ایجاد شبهه کند. مصدق تدارک برای رفراندوم را به وزیر کشور، دکتر صدیقی، واگذار کرده بود. و دکتر صدیقی هم که سخت درگیر بحران سیاسی کشور بوده، آن را به کارمندان رده پایین تر واگذار کرده بوده که روی حس میهن پرستی و وفاداری به دولت ملی، خواسته بودند خوش خدمتی کنند. حدس من اینست که این کار را برای آسان بودن شمارش کردند که زود نتیجه آن اعلام شود، و به بازتابهای آن در آینده نیاندیشیده بودند. ولی بحران خطرناکی که کشور را فرا گرفته بود، ایجاب می کرد که دولت با سرعت اقدام کند. آنچه من خود نظاره گره آن بودم احساسات اکثریت مردم بود که به مجلس هفدهم هیچ اعتمادی نداشتند و آنها را دزد و نوکر بیگانه می خواندند.

ماجرای کودتای ۲۵ مرداد

همزمان با رفراندوم، در روز ۱۲ مرداد، روزولت جاسوس خود اسدالله رشیدیان به سراغ شاه می فرستد که به شاه بگوید امریکا و انگلستان قصد کودتا دارند و کوتاه هم نمی آیند و او هیچ گزینه ای ندارد. اسدالله رشیدیان یکی از دو برادر جاسوس زبده و قدیمی انگلستان در ایران بود که اکنون در اختیار سیا گذاشته شده بودند. شاه در ملاقات بعدی با روزولت سرانجام پذیرفت که فرمانهای عزل مصدق و نصب زاهدی را صادر کند، بشرط اینکه اجازه داشته باشد کشور را ترک کند. روزولت با خروج او از ایران مخالفت کرد. شاه گفت پس به شیراز برود، که روزلت آن را هم نپذیرفت، چون شیراز و اصفهان در دست ایل قشقایی بود و آنها از مصدق طرفداری می کردند. سرانجام قرار شد به رامسر یا کلاردشت برود. آخرین ملاقات آنان در روز ۱۸ مرداد صورت گرفت. وقتی روز ۱۹ مرداد، فرستادۂ روزولت به کاخ سعدآباد رفت تا فرمانها را بگیرد، شاه و ثریا کاخ را ترک کرده بودند. روزولت بی درنگ با سرهنگ نصیری، که بعدها رییس ساواک شد، تماس می گیرد. نصیری که خود خلبان بود با هواپیما خود را به رامسر می رساند و دو فرمان را که شاه با دست لرزان امضاء کرده بود دریافت می کند و به علت بدی هوا برای پرواز، آنها را با خودرو به تهران می فرستد. بعدها روشن شد که شاه دو برگ سرنامه سفید را امضا کرده بوده تا کودتاچیان هر متنی را که می خواهند بالای امضای او بنویسند.
من تصور می کنم که روزولت در آن ملاقاتهای نیمه شبانه با شاه، وقتی خودداری یا تردید او را می بیند، نقشه دیگر امریکا را به او گفته بوده باشد. طبق اسناد سازمان سیا که بعدها فاش شد، امریکا تصمیم داشت که در صورت عدم همکاری شاه و یا شکست کودتا، عملیات چریکی ضد کمونیستی گسترده ای را علیه حزب توده در ایران براه اندازد. نگران از شکست کودتا، امریکا حضور نظامی خود را در جنوب خلیج پارس افزایش داده و یک نیروی چریکی را در خوزستان و نیز در تبریز برای بی ثبات کردن دولت مصدق سامان داده بود. قرار بود اسلحه و مهمات و مقدار زیادی پول و طلا از پایگاه «ویلوس فیلد» ارتش امریکا در لیبی از طریق بصره و ترکیه به خوزستان و تبریز برسد. دهها هواپیما و شناورهای امریکا در جنوب ترکیه مستقر می شدند. اگر وجود چنین طرحی را روزولت برای درهم شکستن تردید شاه به او گفته بوده باشد، می توان تصور کرد که شاه برای جلوگیری از جنگ داخلی به همکاری تن در داده باشد. زیرا، هرچند شاه عنصری ترسو، بدون اعتماد به نفس و خودخواه بود، ولی در میهن پرستی او نمی توان تردید کرد. او همچنین به علت نقشی که انگلستان در نصب و عزل پدرش و به تخت نشاندن خودش بازی کرده بود، باور داشت که سرنوشت او در دست انگلستان و امریکاست. البته یک نکته دیگر هم باید در ذهن شاه بوده باشد، و آن اینکه چند روز پیش از آن، مصدق در ملاقاتی با شاه هشدار داده بوده که اگر او پا فراتر از محدوده ای که قانون برایش تعیین کرده بگذارد، علیه وی کیفرخواست به دیوانعالی کشور خواهد فرستاد.

در ۱۵ مرداد، ایزنهاور در مصاحبه ای می گوید که “دولت ایران گرایش به کمونیسم دارد و تهدید کمونیستها برای امریکا بسیار شوم است. مصدق توانسته با کمک حزب کمونیست بر مجلس غلبه کند. این راه شوم است و در جایی و دیر یا زود این راه باید مسدود شود. ما در این کار مصمم هستیم”.

روز ۱۷ مرداد مالنکف، که جانشین استالین شده بود، گفت که دولت شوروی برای حل اختلاف مرزی با ایران پیشگام است و مسئله روابط میان ایران و شوروی حل خواهد.
در روز ۱۸ مرداد، مصدق ضربه دیگری خورد، زیرا ابوالحسن حائری زاده بطور رسمی از جبهه ملی جدا شد و نامه ای به دبیرکل سازمان ملل نوشت که “…دکتر مصدق در نظر دارد یک دولت کمونیستی به مردم تحمیل کند…” در همین روز حزب توده بار دیگر نقش شوم خود را در تاریخ سیاسی ایران بازی کرد. آنها تظاهرات بزرگی در تهران بر پا کردند و قدرت و نظم سازمانی خود را به نمایش گذاشتند.

روز ۲۰ مرداد، دکتر فاطمی که از وضع بحرانی کشور نگران شده بود، دوره درمانی خود را در آلمان نیمه تمام گذاشت و به ایران بازگشت. از آنجا که نتیجه رفراندوم هم در همین روز مشخص شده بود، مصدق در نامه ای از شاه درخواست کرد که فرمان انتخابات دوره هیجدهم را صادر کند. ولی شاه که منتظر اجرای عملیات آژاکس بود، پاسخ نداد. روز ۲۱ مرداد، مصدق در یک پیام رادیویی به ملت ایران، به ضرورت صدور فرمان انحلال مجلس و انتخابات دوره هیجدهم اشاره کرد.

در روز ۲۲ مرداد، سرهنگ نعمت الله نصیری فرمان عزل مصدق و فرمان انتصاب فضل الله زاهدی به نخست وزیری را محرمانه به سرلشگر زاهدی می رساند. ثریا می نویسد که در روزهای ۲۱ و ۲۲ مرداد، هر دو در انتظار و اضطراب بسر می بردند. شبها خوابشان نمی برد و هر آن منتظر یک پیغام بودند تا از ایران فرار کنند یا به تهران بازگردند.

روز ۲۳ مرداد، ژنرال مک کلور، رییس هیئت مستشاری امریکا در ایران، از سرتیپ ریاحی، رئیس ستاد ارتش، دعوت می کند تا برای ماهیگیری باهم دو سه روزی به لار بروند. ریاحی این دعوت را نپذیرفت. آنها می خواستند ریاحی از مرکز خارج کنند تا ارتش نتواند به رویارویی با کودتا بپردازد. عوامل اطلاعاتی حزب توده در ارتش، از توطئه کودتا خبردار شدند و دکتر مصدق را آگاه کردند. چون عوامل کودتا خبر یافتند که اسرار کودتا برای مصدق فاش شده، حمله گارد شاهنشاهی به پایتخت را یک روز عقب انداختند.

کرمیت روزولت برای اینکه دو فرمان شاه هر چه بیشتر پوشش رسانه ای پیدا کند، به دنبال خبرنگاران اسوشیتدپرس و نیویورک تایمز مستقر در تهران فرستاد و ترتیب ملاقات آنان را با زاهدی داد. وقتی این خبرنگاران به خانه امن آورده می شوند، بجای سرلشگر زاهدی پسرش اردشیر را می بینند. اردشیر نسخه های فرمانها را که به زبان انگلیسی ترجمه شده بود به آنها می دهد و درباره اهمیت آنها سخن می راند. کنث لاو، خبرنگار نیویورک تایمز، بعدها نوشت که یک دستگاه فتوکپی را، که در آن روزها به اندازه دو یخچال، بود در آنجا دیده بود. روزولت همچنین عوامل خود را به سطح شهر فرستاد تا سیاستمداران و روحانیان و هر کس را که می توانست جمعیت به خیابان بفرستند رشوه بدهند. او در آن روز حساس، اوباش را به خیابانها فرستاد تا به نام مصدق آشوبگری و از مردم صلب آسایش کنند. روز عملیات قرار بود اوباش را از خیابانها فراخواند تا نیروهای مسلح و انتظامی به ساختمان های دولتی حمله کنند و ضربه آخر را با دستگیری مصدق وارد کنند. مهمترین این عوامل برادران رشیدیان بودند که پیشتر روزولت آنان را برای آخرین آموزشها به قرارگاه سیا در واشنگتن فرستاده بود. افزون بر رشیدیان ها که در اصل جاسوسهای انگلستان بودند، روزولت چند ایرانی جاسوس را هم خودش استخدام کرده بود که بهترینشان علی جلیلی و فاروق کیوانی بودند که از سال ۱۳۲۹ در چارچوب گروه “بی دمن” فعالیت می کردند و ترتیب تبلیغات، شورش ها و خرابکاری ها را می دادند. آنان را هم بدون اینکه با رشیدیان ها ملاقات کنند برای آخرین دستورها به واشنگتن پرواز داده بود.

روز ۲۴ مرداد، افسران وفادار به شاه و آنان که با پول سازمان سیا خریداری شده بودند، در کاخ سعدآباد گرد آمدند و فرمان عملیات صادر می شود. سرلشگر زاهدی ۱۰۰ هزار دلار برای خودش گرفته بود و ۱۳۵ هزار دلار برای خریدن وفاداری افسران گارد. هفته ای ۱۱ هزار دلار هم از آغاز عملیات برای خریدن نمایندگان مجلس در اختیار او گذاشته می شد. در این روز، سرلشگر زاهدی سرلشگر نادر باتمانقلیچ را به ریاست ستاد ارتش و سرهنگ نصیری را به فرماندهی عملیات کودتا منصوب می کند. ساعت ۱۰ شب، سرهنگ نصیری برای افسران گارد که از روز پیش به حالت آماده باش درآمده بودند سخنرانی می کند و می گوید، “.. اعلیحضرت برای نجات کشور از خطر نابودی، دکتر مصدق را از نخست وزیری عزل کرده اند. اکنون من می روم حکم را به او ابلاغ کنم…”

دکتر مصدق که از احتمال کودتا آگاه شده بود، به ستاد ارتش و نیروهای انتظامی فرمان آماده باش و دستگیری کودتاچیان را می دهد. در نیمروز ۲۵ مرداد، درست در زمانی که عملیات نهایی کودتا آغاز شده بود، مصدق طی یک پیام رادیویی کوتاه درخواست خود را برای انحلال مجلس و فرمان انجام انتخابات را اعلام کرد.

روز ۲۵ مرداد، کودتاچیان نخست به خانه دکتر فاطمی حمله و او را دستگیر می کنند، آنگاه به سراغ رییس ستاد ارتش، سرتیپ ریاحی می روند. پس از زدو خورد و تیراندازی با تنها نگهبان خانه و تسلیم او، به خانه ریخته و مهندس زیرک زاده، رهبر حزب ایران و مهندس حق شناس وزیر راه را که با ریاحی در یک ساختمان زندگی می کردند دستگیر می کنند. سرتیپ ریاحی یک ساعت زودتر به دستور مصدق به ستاد ارتش رفته بود. کودتاچیان زندانیان را به کاخ سعدآباد و از آنجا به ستاد ارتش می برند و خود در نزدیکی خانه مصدق منتظر نصیری می مانند. قرار بود که گارد شاهنشاهی مراکز مهم مانند ستاد ارتش، وزارت جنگ، ایستگاه رادیو و وزارتخانه ها را تصرف کنند و در مخابرات تمام خطوط ارتباطی با خارج را و نیز تلفنخانه بازار را هم اشغال کنند.

نیم ساعت پس از نیمه شب، سرهنگ نصیری که نیروهای خود را در خیابان پاستور مستقر کرده بود با دو کامیون سرباز، یک زره پوش، یک خودرو بی سیم و دو جیپ برای حمله به سوی خانه مصدق حرکت می کند. وقتی به خانه ۱۰۹ می رسد، نصیری به افسر نگهبان می گوید که نامه ای از طرف اعلیحضرت برای آقای دکتر مصدق آورده و می خواهد به سرهنگ دفتری فرمانده پاسگاه نخست وزیر تحویل بدهد. سرهنگ علی دفتری نامه را تحویل می گیرد و آن را برای مصدق می برد. بیست دقیقه بعد سرهنگ دفتری پاسخ مصدق را می آورد و تحویل نصیری می دهد. چند دقیقه بعد، سرهنگ عزت الله ممتاز از کلانتری یک که در حال آماده باش بوده از راه می رسد و از سرهنگ نصیری می پرسد در این موقع شب با یک گردان سرباز و زره پوش در آنجا چکار می کند؟ افسران همراه نصیری همه فرار می کنند. سرهنگ ممتاز نصیری را بازداشت و به ستاد ارتش می فرستد و بقیه سربازان را خلع سلاح می کند. در ستاد ارتش، سرتیپ ریاحی نصیری را زندانی و دستور بازداشت افسران گارد شاهنشاهی و خلع سلاح کل گارد را صادر می کند.

ساعت ۴ بامداد روز ۲۵ مرداد، ارنست پرون، جاسوس انگلستان در دربار، با بی سیم خبر شکست کودتا را به شاه میدهد. ثریا می نویسد که شاه سراسیمه سراغ او رفته بیدارش می کند و می گوید، “…ثریا، نصیری را هواخواهان مصدق توقیف کرده اند، باید هرچه زودتر از اینجا بگریزیم… هر لحظه ممکن است دشمنان اینجا بریزند و ما را بکشند، باید بی درنگ حرکت کنیم… خودمان را به رامسر می رسانیم و از آنجا با هواپیمایمان به عراق پناهده می شویم … یک ثانیه را هم نباید از دست بدهیم..”
سحرگاه، شاه با وضعی ژولیده و بدون اینکه برای لباس پوشیدن وقت تلف کنند، از کلاردشت به رامسر و سپس با هواپیما ایران را به قصد عراق ترک می کنند.

ساعت ۶ بامداد خبر کودتا از رادیو تهران اعلام و ساعت ۷ بیانیه دولت در شرح کودتا پخش می شود. فرماندار نظامی تهران برای آگاهی از پنهانگاه سرلشگر زاهدی یکصد هزار ریال جایزه تعیین می کند. تا ساعت ۱۰ بامداد لشگر گارد شاهنشاهی خلع سلاح می شوند. دکتر حسین فاطمی، وزیر خارجه، به همه سفیران ایران در سراسر جهان تلگراف می زند که چون شاه فرار کرده، خود بخود مخلوع است و نباید مورد استقبال قرار گیرد.
با پخش فرار شاه، مردم به خیابانها ریختند و مانند یک جشن ملی به شادی و شعار دادن پرداختند. تندیس های محمدرضا شاه و رضا شاه پایین کشیده شد و عکسهای شاه از همه ادارات دولتی جمع شد. مردم از اقدام شاه خشمگین بودند و تظاهرات علیه شاه در سراسر کشور بر پا شد. حزب توده که از احتمال کودتا خبرداده بود هم تظاهرات زیادی در تهران و شهرستان‌ها سازماندهی کرده بود. عوامل انگلستان و آمریکا در نقش هواداران مصدق یا حزب توده، از جو حاکم بهره برداری کرده به شایعه پراکنی و تندروی هایی مانند تهدید روحانیان و توهین به مقدسات مذهبی و درخواست برچیدن بساط پادشاهی و رئیس‌جمهور شدن مصدق پرداختند. مصدق که حدس زده بود کودتاچیان می توانند از این تظاهرات بهره برداری کنند، دستور جلوگیری از تظاهرات را به پلیس و ارتش ابلاغ کرد.

در این گیر و دار حزب توده هم از فرصت استفاده نموده نام برخی خیابانها را عوض کرد. خیابان شاهرضا شد خیابان ملت و خیابان شاه شد خیابان جمهوری. پس از انقلاب سال ۵۷ هم باز حزب توده نام این خیابانها را عوض کرد به خیابان انقلاب و خیابان جمهوری.

من این را از نصرت الله خاذنی، رییس دفتر دکتر مصدق، همین چند سال پیش در خانه دکتر ورجاوند، شنیدم که مصدق با این کار نه تنها نقشه کودتاگران را خنثی کرد، بلکه بطور محرمانه به سرهنگ اشرفی، فرماندار نظامی، هم دستور داد که به تظاهرات گسترده ای که حزب توده تدارک دیده بود تیراندازی کند تا “…خیال نکنند حال که شاه رفته می توانند هر غلطی بکنند”. خاذنی می گفت که این نخستین و آخرین بار بود که مصدق دستور تیراندازی می داد. خاذنی همچنین گفت که بعد از ظهر آن روز، شخصی از مصدق می پرسد با رفتن شاه تکلیف چه می شود؟ مصدق پاسخ می دهد، “هیچی نمی شود. من به این قانون اساسی قسم خورده ام و روی آن هم ایستاده ام. اگر شاه از کشور فرار کرده و معلوم نیست چه زمانی برمی گردد، اجازه نمی دهم هیچکس از این موضوع به نفع خود سوء استفاده کند.” دکتر مصدق همچنین عقیده داشت که طبق قانون اساسی، شاه حق عزل نخست‌وزیر را ندارد و مجلس باید رأی عدم اعتماد بدهد.

چرا دکتر مصدق فرمان شاه را نپذیرفت؟

سوای پرسش های زیاد درباره اینکه متن فرمانها را چه کسی نوشته بوده، و قانونی بودن یا نبودن فرمان عزل نخست وزیر، مهم است بدانیم که چه مقامی مجوز حمله به خانه مصدق و دفتر جبهه ملّی را صادر کرده بود. آیا زاهدی این دستور را را داده بود یا کرمیت روزولت؟
اصل چهل و چهارم متمم قانون اساسی مشروطه می گوید: شخص پادشاه از مسئولیت مبری است و وزرای دولت در هر گونه امور مسئول مجلسین هستند.
اصل چهل و پنجم متمم قانون اساسی می گوید: کلیه‌ قوانین و دست‌خط‌های پادشاه در امور مملکتی، وقتی اجرا می‌شود که به امضای وزیر مسئول رسیده باشد و مسئول صحت مدلول آن فرمان یا دست‌خط، همان وزیر است

اصل چهل و ششم متمم قانون اساسی می‌گوید: عزل و نصب وزرا به موجب فرمان همایون پادشاه است.

بنابراین، شاه که در قانون مشروطیت ایران، مقامی غیر مسئول است، حق ندارد در امور کشور که توام با مسئولیت است، دخالت نماید. این مسئله ایست که هم اکنون هم ما در ایران داریم. شاه با صدور فرمان های عزل و نصب نخست وزیر در تخلف فاحش از قانون بوده است. خود شاه هم در حضور ثریا اقرار کرده بوده که این کار او غیرقانونی است، ولی در یک کودتا دیگر موردی ندارد.

یک سیاستمدار خردمند و باهوش در هنگام بحران برای راه حل به کتابهای درسی مراجعه نمی کند. یک فرمانده در میدان جنگ وقتی در برابر شرایط استثنایی قرار می گیرد، سرش را نمی خاراند که، “ای بابا، این شرایط که در جزوه های آموزشی ما نبود و در تمرین ها و مانورها هم چیزی در این باره به ما نگفته بودند!” او باید قضاوت کند و تصمیم بگیرد، وگرنه ننگ و شکست در انتظارش خواهد بود. مارشال رومل یا ژنرال پتن اگر قرار بود برای هر تصمیم به کتابهای رزمی مرجعه کنند، که در کار خود اسط.ره نمی شدند.

اشاره به دوران فترت سفسطه است، چون در دوران فترت مجلسی وجود ندارد، و وقتی مجلس وجود ندارد، برای اداره کشور در شرایط استثنایی و موقت، گاهی فرمانهای اجرایی با گذر از تصمیم گیری مجلس که قانون تصریح می کند، ضروری می شود. ولی هنگامی که مجلس وجود دارد، تخلف از قانون جرم است. در آن زمان مجلس هفدهم وجود داشت وفترتی نبود. همان مجلس با وجود نداشتن حد نصاب، آیت الله کاشانی را به ریاست برگزیده بود. طبق قانون اساسی مشروطه، شاه حق برکناری نخست وزیر را نداشت، و فقط مجلس می توانست با رای عدم اعتماد او را برکنار کند. در آن زمان رسم بود که هر بار یک نخست وزیر می خواست اقداماتی را انجام دهد که عده ای با آن مخالفت می کردند، او بی درنگ به مجلس می رفت و درخواست رای اعتماد می کرد.

افزون بر این، مصدق با دیدن فرمان عزل تشخیص داد که امضاء با دست لرزان نگاشته شده. مصدق به امضاء شاه اشراف داشت و بار اول نبود که آن را می دید. دوم اینکه مشاهده کرد که متن نامه پس از امضاء نوشته شده، زیرا فاصله های معمول در نامه رعایت نشده است. سوم اینکه خط نوشتاری نامه متعلق یه شاه نیست. اگر هیچکس خط شاه را نمی شناخت، مصدق بارها و بارها آن را دیده بود و شناخت داشت. چهارم اینکه نامه در تاریخ ۲۲ مرداد نوشته شده بود، ولی در ۲۵ مرداد ابلاغ می شد. نامه های فرمان یا ابلاغ همیشه در همان ساعت که صادر می شد ابلاغ می شد. نیم ساعت پس از نیمه شب وقت اداری برای ابلاغ یک نامه رسمی نیست، واینکه آورنده نامه، سرهنگ نصیری، پیک رسمی دربار نبود. سرانجام اینکه نامه های رسمی و اداری را با زره پوش ارتشی و یک گردان سرباز مسلح و دو جیپ نظامی و خودروهای بیسیم توسط یک سرهنگ ارتش که شغل و وظیفه اش شرکت در جنگ است نه پادویی اداری ابلاغ نمی کنند. پس صادرکننده فرمان و مسئول ابلاغ آن می دانستند که مرتکب یک کار غیرقانونی می شوند و نیاز به پشتیبانی نظامی دارند.

سوای پرسش های زیاد درباره اینکه متن فرمانها را چه کسی نوشته بوده، و قانونی بودن یا نبودن فرمان عزل نخست وزیر، مهم است بدانیم که چه مقامی مجوز حمله به خانه مصدق و دفتر جبهه ملّی را صادر کرده بود. آیا زاهدی این دستور را را داده بود یا کرمیت روزولت؟
اصل چهل و چهارم متمم قانون اساسی مشروطه می گوید: شخص پادشاه از مسئولیت مبری است و وزرای دولت در هر گونه امور مسئول مجلسین هستند.

اصل چهل و پنجم متمم قانون اساسی می گوید: کلیه‌ قوانین و دست‌خط‌های پادشاه در امور مملکتی، وقتی اجرا می‌شود که به امضای وزیر مسئول رسیده باشد و مسئول صحت مدلول آن فرمان یا دست‌خط، همان وزیر است
اصل چهل و ششم متمم قانون اساسی می‌گوید: عزل و نصب وزرا به موجب فرمان همایون پادشاه است.

بنابراین، شاه که در قانون مشروطیت ایران، مقامی غیر مسئول است، حق ندارد در امور کشور که توام با مسئولیت است، دخالت نماید. این مسئله ایست که هم اکنون هم ما در ایران داریم. شاه با صدور فرمان های عزل و نصب نخست وزیر در تخلف فاحش از قانون بوده است. خود شاه هم در حضور ثریا اقرار کرده بوده که این کار او غیرقانونی است، ولی در یک کودتا دیگر موردی ندارد.

یک سیاستمدار خردمند و باهوش در هنگام بحران برای راه حل به کتابهای درسی مراجعه نمی کند. یک فرمانده در میدان جنگ وقتی در برابر شرایط استثنایی قرار می گیرد، سرش را نمی خاراند که، “ای بابا، این شرایط که در جزوه های آموزشی ما نبود و در تمرین ها و مانورها هم چیزی در این باره به ما نگفته بودند!” او باید قضاوت کند و تصمیم بگیرد، وگرنه ننگ و شکست در انتظارش خواهد بود. مارشال رومل یا ژنرال پتن اگر قرار بود برای هر تصمیم به کتابهای رزمی مرجعه کنند، که در کار خود اسط.ره نمی شدند.

اشاره به دوران فترت سفسطه است، چون در دوران فترت مجلسی وجود ندارد، و وقتی مجلس وجود ندارد، برای اداره کشور در شرایط استثنایی و موقت، گاهی فرمانهای اجرایی با گذر از تصمیم گیری مجلس که قانون تصریح می کند، ضروری می شود. ولی هنگامی که مجلس وجود دارد، تخلف از قانون جرم است. در آن زمان مجلس هفدهم وجود داشت وفترتی نبود. همان مجلس با وجود نداشتن حد نصاب، آیت الله کاشانی را به ریاست برگزیده بود. طبق قانون اساسی مشروطه، شاه حق برکناری نخست وزیر را نداشت، و فقط مجلس می توانست با رای عدم اعتماد او را برکنار کند. در آن زمان رسم بود که هر بار یک نخست وزیر می خواست اقداماتی را انجام دهد که عده ای با آن مخالفت می کردند، او بی درنگ به مجلس می رفت و درخواست رای اعتماد می کرد.

افزون بر این، مصدق با دیدن فرمان عزل تشخیص داد که امضاء با دست لرزان نگاشته شده. مصدق به امضاء شاه اشراف داشت و بار اول نبود که آن را می دید. دوم اینکه مشاهده کرد که متن نامه پس از امضاء نوشته شده، زیرا فاصله های معمول در نامه رعایت نشده است. سوم اینکه خط نوشتاری نامه متعلق یه شاه نیست. اگر هیچکس خط شاه را نمی شناخت، مصدق بارها و بارها آن را دیده بود و شناخت داشت. چهارم اینکه نامه در تاریخ ۲۲ مرداد نوشته شده بود، ولی در ۲۵ مرداد ابلاغ می شد. نامه های فرمان یا ابلاغ همیشه در همان ساعت که صادر می شد ابلاغ می شد. نیم ساعت پس از نیمه شب وقت اداری برای ابلاغ یک نامه رسمی نیست، واینکه آورنده نامه، سرهنگ نصیری، پیک رسمی دربار نبود. سرانجام اینکه نامه های رسمی و اداری را با زره پوش ارتشی و یک گردان سرباز مسلح و دو جیپ نظامی و خودروهای بیسیم توسط یک سرهنگ ارتش که شغل و وظیفه اش شرکت در جنگ است نه پادویی اداری ابلاغ نمی کنند. پس صادرکننده فرمان و مسئول ابلاغ آن می دانستند که مرتکب یک کار غیرقانونی می شوند و نیاز به پشتیبانی نظامی دارند.

پیامد شکست کودتای ۲۵ مرداد

پس از فرار شاه، به دستور نخست وزیر، دکتر حسین فاطمی به همراه سعید فاطمی (خواهرزاده اش که در لاهه منشی دکتر مصدق بود) و شماری سرباز به کاخ شاه رفتند و همه اتاق ها و ساختمان ها را مهر و موم کردند. دلیل این کار جلوگیری از تجاوز و غارت بود.
نیمرور ۲۵ مرداد، هواپیمای شاه و ثریا به همراه آتابای و همسرش در فرودگاه بغداد به زمین نشست تا از آنجا به رم بروند. شاه ژولیده و با لباس بسیار نامرتب و بی جوراب پیاده شد. سفیر ایران در بغداد منتظر بود تا او را به دستور وزارت خارجه دستگیر کند؛ ولی نوری سعید، نخست وزیر عراق، شاه را به عنوان یک میهمان می پذیرد و با خود می برد. ساعت ۱:۳۰ بعد از ظهر رادیو بی بی سی لندن خبر یک کودتای نیم بند را در تهران می دهد.

بعد از ظهر، جبهه ملی ایران فراخوان برای تظاهرات در میدان بهارستان را داد. سعید فاطمی در یک سخنرانی کوتاه و مهیج از جمعیت می خواهد که آرامش و نظم را رعایت کنند، زیرا هنوز مبارزه تمام نشده است. در آنجا دکتر شایگان، مهندس زیرک زاده، مهندس رضوی، جلالی موسوی و دکتر حسین فاطمی از جبهه ملی سخنرانی کردند. دکتر فاطمی در سخنرانی خود پیرو مقاله تندی که در باختر امروز نوشته بود، به خاندان پهلوی حمله کرد. همین سخنرانی موجب حکم اعدام او در دادگاه نظامی پس از ۲۸ مرداد شد. در این سخنرانی فاطمی خواستار لغو نظام پادشاهی و برقراری جمهوری شد. همزمان با این تظاهرات، سرلشگر زاهدی در حالیکه در پتو پیچیده شده و در صندلی پشت خودرو پنهان شده بود به یکی از خانه های امن سازمان سیا برده شد.

روز ۲۶ مرداد، رادیو تهران از پخش سرود شاهنشاهی خودداری کرد و ریاحی رئیس ستاد ارتش به همه یگان ها دستور داد که در سلام صبحگاهی بجای شعار خدا-شاه-میهن از خدا-میهن-ملت استفاده کنند.

گزینه طرح دوم کودتا

پس از ۲۵ مرداد، واشنگتن کودتا علیه مصدق را شکست خورده انگاشت و به روزولت پیام داد که وضع در تهران برایش خطرناک است و باید فوری ایران را ترک کند. روزولت هم خود را آماده ترک ایران کرد. ولی او کسی نبود که به این زودیها ناامید شود. کرمیت روزولت که شکست کودتا به غرورش بر خورده بد، تصمیم می گیرد طرح دوم خود را به اجرا بگذارد. در این طرح زاهدی نخست وزیر واقعی اعلام می شد و اینکه مصدق باید کنار برود.

هندرسون، سفیر امریکا در ایران که در خارج از کشور بود شتابان به تهران باز می گردد. با سفارش روزولت، مستشاران امریکایی به ایجاد دودلی و تفرقه افکنی در میان افسران می پردازند تا ارتش را فلج کنند. سرتیپ زنگنه هم گروهی از دانشجویان دانشکده افسری را تحریک می کند تا در اعتراض، در سلام صبحگاهی حاضر نشوند و اعتصاب غذا کنند. ژنرال مک کلور، رییس مستشاری امریکا به دیدار سرتیپ ریاحی می رود و می گوید: “سفیر ما می گوید ما نماینده دولت امریکا در دربار شاه هستیم. اکنون که او رفته دیگر سمتی در برابر مصدق نداریم..” ریاحی پاسخ می دهد که، “…شاه، دکتر مصدق، دولت و ارتش در خدمت ایران هستند و شما مامور خدمت در کشور ایران هستید…”

مک کلور در ملاقات با فرمانده لشگر اصفهان از او درخواست همکاری می کند که سرهنگ ضرغام نمی پذیرد. با شکست مک کلور در راضی کردن فرمانده لشگر اصفهان، اردشیر زاهدی به اصفهان می رود و با سرهنگ ضرغام، جانشین فرمانده لشگر اصفهان، ملاقات می کند و به او می گوید که آماده باشد در صورت لزوم به تهران حمله کند. ضرغام درخواست زاهدی را می پذیرد. سرهنگ عباس فرزانگان از سوی سرلشگر زاهدی به با سرهنگ تیمور بختیار، فرمانده تیپ کرمانشاه، ملاقات می کند و از او می خواهد که برای سقوط مصدق، تیپ خود را به سوی تهران حرکت دهد. سرهنگ بختیار بیدرنگ به تیپ فرمان آماده باش می دهد.
اردشیر زاهدی و سرتیپ هدایت الله گیلانشاه هر دو در خاطرات خود می نویسند که هدف از تماس با فرماندهان اصفهان و کرمانشاه این بود که سرلشگر زاهدی دولت قانونی خود را در یکی از شهرستانهای مذکور تشکیل دهد، استقلال واحدهای ارتشی و انتظامی کرمانشاه، اصفهان، اهواز، خرم آباد و کرمان را اعلام و بخش جنوبی کشور را از مرکز جدا کنند و سپس تهران تصرف نمایند.
غروب روز ۲۶ مرداد، مصدق در جلسه هیئت دولت حکم عزل خود را از سوی شاه عنوان می کند، و می گوید اگر این حکم که غیر قانونی است اعلام شود ممکن است در وفاداری نیروهای مسلح به او ایجاد تردید کند. مصدق بعدها در دادگاه نظامی گفته بود که، “…اگر بنا بود که پادشاه هر وقت خواست وزیری را عزل و نصب کند که دیگر مشروطیت معنی و مفهومی نمی داشت. این همان کاری است که پیش از مشروطیت سلاطین استبداد می کرذند…”
او همچنین گفته بود، “… اگر این کودتا نبود، چرا دستخطی که تاریخ ۲۲ مرداد نوشته شده بود نیمه شب ۲۵ مرداد ابلاغ شد و چرا آقایان وزیر خارجه، وزیر راه و مهنس زیرک زاده نماینده مجلس را در خانه هایشان دستگیر کردند و به سعدآباد بردند. چرا سیم های تلفن ستاد ارتش را قطع کردند و تلفنخانه بازار را اشغال کردند؟ اگر این کارها مربوط به کودتا نبوده، آقای سرتیپ آزموده لطفن بفرمایید برای اجرای کودتا چه کاری غیر اینها باید کرد؟” و همچنین گفت، “من دستخط را نگاه کردم دیدم اول امضاء شده و بعد نوشته شده است…”

روز ۲۷ مرداد، تردید و سردرگمی زیادی در محافل دولتی ایجاد شده بود. پس از آن واکنش متهورانه مصدق کسی نمی پنداشت که کودتای دیگری در راه باشد. بعدها برخی می گفتند که مصدق باید پس از ۲۵ مرداد، ارتش را بسیج می کرد و مظنونان را دستگیر و برنامه ای برای خنثی کردن کودتا تدوین می نمود. یا دستکم حکومت نظامی اعلام می کرد. ولی همه این اقدامات با روح آزادیخواه مصدق سازگاری نداشت. کرمیت روزولت هم در خاطرات خود موفقیت کودتای دوم را خواب خرگوشی نجات یافتگان کودتای ۲۵ مرداد ذکر کرده بود. مصدق در معضل اخلاقی بزرگی گیر کرده بود. او هیچگونه جاه طلبی یا برنامه درازمدتی برای تداوم زندگی سیاسی خود نداشت و قول هم داده بود که به نظام مشروطه که خودش هم برای ایجاد آن مبارزه کرده بود وفادار باشد.

روز ۲۷ مرداد روز آرامی بود و مصدق برای نشان دادن التزام خود به قانون اساسی اقدام به تشکیل شورای سلطنتی می کند. شاه از کشور فرار کرده بود. شاه قانون اساسی را نقض کرده بود. شاه برخلاف منافع و مصالح کشور با بیگانگان همکاری کرده و آلت دست آنها شده بود. اکنون این مردم هستند که باید سرنوشت خود را تعیین کنند. مصدق به دکتر غلامحسین صدیقی، وزیر کشور، دستور داد که مقدمات برگزاری یک همه پرسی برای تعیین سرنوشت نظام کشور فراهم نماید.

اخبار کودتا در ایران داغ ترین خبر روز در جهان بود. رویتر نوشت: “… ایران نیز ممکن است مانند مصر رژیم پادشاهی را ملغی کند…ولی هنوز معلوی نیست آیا مصدق مانند نجیب خود را رییس جمهور اعلام کند…”. در واشنگتن از پیش بینی اینکه رژیم پادشاهی سقوط خواهد کرد خودداری کردند…” تایمز لندن نوشت: “… شاه به کودتا دست زد تا مصدق را سرنگون کند، ولی چنین نشد و مصدق پیروز گشت…”. آسوشیتدپرس گزارس کرد، “…امروز ضرب المثل معروف که در جهان پنج شاه باقی خواهند ماند، پادشاه انگلستان و چهار شاه ورق بازی، در تهران عمل شد…”. رادیو بی بی سی گفت: “…شاه گفته در تهاران کودتا نشده، فقط او فرمان غزل مصدق را صادر کرده و زاهدی را بجای او منصوب کرده است…”.

در حالی که نمایندگان جبهه ملی و فراکسیون نهضت ملی جلسه تشکیل می دادند تا تصمیم بگیرند گام بعدی چه باشد، کودتاگران در حال برنامه ریزی در ارتش و بسیج اوباش برای ایجاد آشوب و هرج و مرج بودند. آیت الله سید محمد بهبهانی شماری از گردانندگان شهرنو و چاقوکشان حرفه ای مانند شعبان بی مخ، محمود مسگر، طیب حاج رضایی و رمضان یخی و غیره را مامور گردآوری اوباش و آماده باش برای دریافت دستور کرد. حزب توده تظاهرات سه چهارهزار نفره با شعار “برچیده باد سلطنت” و “پیروزباد جمهوری دموکراتیک” براه انداختند و به پایین کشیدن عکسهای شاه از مغازه ها و سرنگون کردن تندیس های شاه و عوض کردن نام خیابان ها پرداختند. توده ای ها از سوی شوروی وظیفه داشتند سطح تشنج و آشوب و نگرانی را بالا نگه دارند تا شاخه نظامی انها بتواند وارد عمل شود.

کرمیت روزولت در خاطرات خود می نویسد، “…هیچ عاملی بهتر از این کارها نمی توانست اوضاع را دگرگون کند… باید فرصت بیشتری به آنها می دادیم تا مردم تهران آماده قیام می شدند، و برادران بوسکو (یعنی برادران رشیدیان) هم ترتیب برانگیختن مردم را بدهند…” رشیدیان پیشنهاد کرده بود که آیت الله کاشانی بهترین وسیله برای بسیج جمعیت علیه مصدق است و برای تشویق او باید پول تزریق کرد. روزولت در خاطراتش می نویسد که ده هزار دلار توسط احمد آرامش برای کاشانی می فرستد. من می دانم که این نادرست است. آرامش ده هزار دلار در یک چمدان حاوی اسکناس های یک دلاری را نه به آیت الله کاشانی، بلکه به شخصی با نام مشابه تحویل می دهد. من این شخص را که حدود بیست سال پیش فوت کرد می شناسم و به دلایلی نام او را نمی برم. او این دلارها را میان اوباش خیابانی توزیع کرد. این شایعه که آیت الله کاشانی ده هزار دلار را دریافت کرده نادرست است. کاشانی لب تر می کرد از بازار گونی پر از اسکناس برایش می آوردند و نیازی به این پول نداشت.
جبهه ملی سخت می کوشید تظاهرات مردم را آرام سازد تا دولت بتواند بحران را مدیریت کند، ولی توده ای ها مانند همیشه آب را گل آلود و عرصه را بر مصدق تنگ می کردند. همین اقدامات ضد ملی و ضد مردمی حزب توده و قدرت بالقوه آنها با پشتیبانی مالی و اطلاعاتی شوروی، امریکا را معتقد کرده بود که گرچه خود مصدق کمونیست نیست، ولی می تواند در دامی که شوروی برایش گسترده بیافتد. دولت هنوز تشکیل شورای سلطتنتی را اعلان نکرده بود. فاطمی هم به خبرنگاران گفت که، “…موضوع رژیم جمهوری اکنون مورد بحث دولت و مورد تایید مقامات صلاحیت دار هم نیست…”

بعد از ظهر ۲۷ مرداد، لوی هندرسون، سفیر امریکا، به دیدن دکتر مصدق می رود. در این ملاقات هندرسون به مصدق می گوید که دولت امریکا دیگر نمی تواند دولت او را به رسمیت بشناسد. هندرسون با خشم به مصدق تکلیف می کند که از نخست وزیری کنار برود. اتباع امریکا به علت تظاهرات مردم دیگر امنیت ندارند و تهدید می کند که دستور خروج آنها را از ایران خواهد داد. دکتر مصدق با تندی به هندرسون می گوید که فردا به دولت امریکا قطع رابطه خواهد کرد، و هندرسون را از خانه خود بیرون می کند. هندرسون وقتی به سفارت می رسد، پیام رسمی برای دولت ایران می فرستد که دولت امریکا فقط دولت سرلشگر زاهدی را قانونی می داند و به رسمیت می شناسد.

پس از رفتن هندرسون، مصدق به نیروهای انتظامی دستور می دهد که پایان تظاهرات را اعلام کنند و از سفارت امریکا و ساختمان «اصل چهار» حفاظت نمایند. توده ای ها که در توپخانه و خیابانهای اسلامبول و نادری و شاه آباد (جمهوری کنونی) گردآمده بودند از دستور پلیس سرپیچی کردند و با آنها درگیر شدند.

همزمان با این رویداد، جمعیت اوباش و روسپیان و چاقوکشانی که آیت الله بهبهانی تدارک دیده بود، همراه با شماری گروهبان ارتشی که لباس شخصی پوشیده بودند به خیابانهای لاله زار و نادری ریختند و شعار “زنده باد شاه” سر دادند. شماری از ماموران شهربانی و نظامی هم که از اوباش حفاظت می کردند با تهدید از مردم می خواستند که با آنها هم صدا شوند و هر کس را که خودداری می کرد با قنداق تفنگ می زدند.

در میدان توپخانه جوانان حزب ایران، حزب مردم ایران و نیروی سوم و دیگر هواداران دولت به کمک نیروی انتظامی برای پراکنده کردن حزب توده به کمک نیروهای انتظامی آمدند. پلیس گاز اشک آور پرتاب کرد، ولی توده ای ها دست برنمی داشتند. شماری از مردم زیر دست و پا افتادند و زخمی شدند. همه جور شعاری را شنیده می شد: زنده باد مصدق، زنده باد سلطنت، زنده باد حزب توده. آشوب تا ساعت ۸ شب ادامه داشت تا اینکه آرامش برقرار شد و نیروهای انتظامی نیمه شب به قرارگاههای خود بازگشتند. هرج و مرجی را که کودتاگران خواهان آن بودند تا دولت مشغول نگه داشته شود، توسط حزب توده فراهم شده بود.
در رم، شاه و ثریا تمام روز از اتاق هتل خود بیرون نیامدند و فقط به اخبار گوش می دادند. وقتی سخنرانی فاطمی را شنیدند و اینکه مجسمه ها را پایین کشیده اند، بکلی ناامید شدند. ثریا پرسید برای زندگی کجا می خواهند بروند؟ شاه گفته بود که به امریکا نزد مادر و خواهرش خواهند رفت.

رویدادهای روز ۲۸ مرداد

ساعت ۸ بامداد روز ۲۸ مرداد، جمعیت اوباشی که دیروز در عملیات شرکت داشتند، کار خود از تجریش به پایین و در خیابانهای تهران از سر گرفتند. در مسیر خود خودروها متوقف و وادار می کردند عکس شاه را زیر برف پاک کن خود بگذارند و چراغ هایشان را روشن کنند و بگویند زنده باد شاه. اگر خودداری میکردند آنان را کتک می زدند یا با چماق شیشه هایشان را می شکستند. از ساعت ۹ همین برنامه در بهارستان آغاز شد.

در این میان، سرتیپ محمد دفتری، خواهرزاده مصدق و فرمانده گارد گمرگ، نزد نخست وزیر می رود و درخواست می کند به ریاست شهربانی منصوب شود. مصدق یکی از اشتباهات بزرگ خود را مرتکب می شود و ساعت ۱۰ از سرتیپ ریاحی که بی اعتمادی خود را نسبت به دفتری ابراز می کند می خواهد که سرتیپ دفتری را بجای سرتیپ مدبر به ریاست شهربانی منصوب کند و می گوید که به او اعتماد کامل دارد. همان روز سرتیپ دفتری که یک حکم ریاست شهربانی هم از سرلشگر زاهدی گرفته بود، رییس شهربانی کل کشور می شود. پس از دریافت حکم، سرتیپ دفتری طبق قرار قبلی با کودتاگران از ماموران شهربانی می خواهد که با جمعیت اوباش همکاری کنند.

ساعت ۱۰ بامداد، حدود چهارصد نفر به رهبری طیب حاج رضایی و حسین رمضان یخی و سردمداری دیگر از چاقوکشان (شعبان بی مخ ادعا کرده که در آن روز در زندان بوده که در هر حال ساعت ۲ بعد از ظهر باید آزاد شده باشد)، همگی مجهز به چماق و چاقو و زنجیر و تپانچه سیزه میدان و میدان ارک را به تصرف خود درآوردند و در آنجا به دسته های ۳۰ و ۴۰ نفری تقسیم شده هر دسته با شعار “زنده باد شاه” به ساختمانهای دولتی حمله می کنند و پس از کتک زدن نگهبانها عکس شاه را بر سردر ساختمان ها آویزان می کنند. سپس به ساختمان های حزب ایران، حزب ملت ایران، رزونامه باختر امروز، حزب توده و روزنامه های توده ای حمله می کنند، همه چیز را می شکنند و غارت می کنند و به آتش می کشند. هیچکس انتظار این عملیات را نداشت. همه مردم حیرت زده به این گروه ها می نگرند و هر بار که گروهی از دانشجویان، کارمندان دولت، مغازه داران و مردم عادی به رویارویی می پردازند، نیروهای انتظامی آنان را پراکنده می کنند.

نیمروز ۲۸ مرداد، دسته های از اوباش به خیابان کاخ و خانه نخست وزیر می رسند، ولی با شلیک نگهبانان عقب می نشینند.

ساعت ۱ پس از نیمروز، تانک ها وارد خیابان ها می شوند. نیروهای ارتشی رادیو را به تصرف در می آورند و سپس برای حمله به خانه نخست وزیر وارد خیابان کاخ می شوند. مصدق پس از دریافت خبرها، از دستور دادن به ارتش برای سرکوبی کودتاگران خودداری کرد، زیرا نمی خواست خونریزی شود. روز پیش نمایندگانی از حزب توده سراغ مصدق می روند و درخواست اسلحه می کنند تا بتوانند از او حمایت کنند، ولی مصدق با صراحت به آنها می گوید: “… ترجیح می دهم طرفداران شاه مرا زجرکش کنند، ولی خطر یک جنگ داخلی پیش نیاید.” اگر روایت مراجعه حزب توده درست باشد، پس مصدق از ۲۷ مرداد از احتمال کودتایی دیگر باید آگاه شده بوده باشد. در این صورت، خودداری او از دستور به ارتش و شهربانی برای برخورد با کودتاگران که اکنون شناخته هم شده بودند، نشان میدهد که شاید مصدق به این نتیجه رسیده بوده که سامانه حکومتی او را بیگانگان آلوده کرده اند و با وجود بحران در همه زمینه های اداره کشور، دیگر امکان ادامه کار وجود ندارد. مصدق بایستی که سخت خسته خیانت ها شده بوده باشد و خود را به حوادث سپرده باشد.

اوایل بعد از ظهر، ریاحی، رییس ستاد ارتش، یک ستون ضربت را از پادگان عشرت آباد به فرماندهی معاون خود، سرتیپ کیهانی، برای سرکوب آشوبگران می فرستد. سرتیپ محمد دفتری، بی درنگ به سوی گروه ضربت می رود و آنها را درآغوش گرفته دعوت به شاهدوستی می کند و اینکه شاه فرمانده کل قواست نه مصدق. افسران مردد و سردرگم می شوند. سرتیپ کیهانی که تردید افسران خود را مشاهده می کند، برخلاف دستوری که به او داده شده بوده، برای گزارش اوضاع به ستاد ارتش برمی گردد. ساعت دو بعد از ظهر، کودتاگران برای آزاد کردن زندانیان کودتای ۲۵ مرداد به زندان حمله می کنند. سرهنگ سررشته، فرمانده زندان، دستور تیراندازی می دهد، ولی گروهبانان او که پیشتر خریداری شده بودند، به مهاجمان می پیوندند و حتا یکی از آنان با چاقو به سرهنگ سررشته حمله واو را زخمی می کند. ساعت ۳ گروهی از چاقوکشان به کمک می آیند و زندان گشوده می شود و زندانیان آزاد می شوند. سرتیپ باتمانقلیچ رییس ستاد ارتش کودتا، به مرکز ستاد برده می شود.

حمله به خانه ۱۰۹

ساعت دو و نیم بعد از ظهر ۲۸ مرداد، یک دسته تانک پیشاپیش گروهی از اوباش و چاقوکشان به خانه ۱۰۹ خیابان کاخ حمله می کنند. در آن هنگام دکتر مصدق و شماری از اعضای جبهه ملی و وزیران در خانه نخست وزیر جلسه داشتند. نگهبانی خانه نخست وزیر با سرهنگ عزت الله ممتاز بود. ممتاز که فرد باهوشی بود انتظار حمله را می کشید و در خیابانها و کوچه های منتهی به خانه ۱۰۹ نیروی زرهی و سرباز گماشته بود. ساعت ۲:۴۵ سربازان گارد شاهنشاهی از کاخ مرمر به سوی خانه مصدق آتش مسلسل و خمپاره گشودند. ایستگاه رادیو که در به تصرف کودتاگران درآمده بود شعار زنده باد شاه می داد، و اعلام کرد که نخست وزیر جدید در دفتر کار خود مستقر شده و اعلیحضرت در راه بازگشت به میهن هستند. میراشرافی در رادیو اعلام می کرد و “…مصدق خائن فرار کرده و سرلشگر زاهدی نخست وزیر است..” ساعت ۳:۳۰ روز ۲۸ مرداد، سرلشگر زاهدی که توسط کرمیت روزولت از پنهانگاه خود به رادیو فرستاده شده بود، از رادیو سخنرانی کرد.

ساعت ۴ بعد ازظهر، تیراندازی و زدوخورد در پیرامون خانه مصدق به یک جنگ تمام عیار تبدیل شده بود. مهاجمان قصد داشتند به درون خانه نفوذ کرده مصدق و یارانش را به قتل برسانند، ولی پایداری افسران و سربازان نگهبان خانه مصدق اسطوره ای از شجاعت، مهارت، فداکاری و میهن پرستی بودند.

ساعت ۴:۳۰، سرگرد خلیلی فرمانده گردان ستون ضربت نزد سرهنگ ممتاز می رود و درخواست ملاقات با مصدق را می کند تا علت شکست و سوء مدیریت در ماموریتشان را به عرض برساند. سرتیپ محمود امینی، فرمانده ژاندارمری کل کشور، که افسری شرافتمند و وفادار به مصدق بود، دو کامیون ژاندارم مسلح برای تقویت قدرت دفاعی خانه نخست وزیر به کمک سرهنگ ممتاز فرستاده بود. سرهنگ علی پارسا، فرماند تیپ تهران، برای دفاع از مصدق عزم حرکت به تهران را می کند که توسط سرتیپ ریاحی منع می شود. همزمان چند تانک دیگر به کمک مهاجمان می آیند. اکنون ۲۷ تانک خانه مصدق را محاصره کرده اند و گلوله های تانک و خمپاره و مسلسل خرابی های زیادی را به خانه وارد می آورند.

مصدق در خاطراتش می نویسد، “… راس ساعت چهار و نیم بعداز ظهر ۲۸ مرداد، آقای سرتیپ فولادوند… برای گرفت استعفا از اینجانب به خانه من آمدند. چون امکان نداشت من استعفا بدهم و هدف ملت ایران را از بین ببرم، گفتم باید کشته شوم…”
مصدق از شایگان، حسیبی، زیرک زاده، سنجابی و نریمان که با او در آنجا جلسه داشتند، می خواهد که بیانیه بنویسند و به فولادوند بدهند، و به درخواست آنان ملافه سفید خود را پاره می کند و می دهد که به سردر خانه آویزان کنند.

ساعت ۵ بعد از ظهر، حمله واقعی به خانه آغاز شد. گارد شاهنشاهی با ۲۷ تانک رگبار گلوله را به خانه مصدق می بندند و سرهنگ ممتاز و سربازانش با دلاوری خارق العاده ای پایداری می کنند. جنگ خانه نخست وزیر ساعتها ادامه یافت. سرانجام سرهنگ ممتاز که می دانست شکست خواهند خورد، سربازانش را یکی یکی آزاد می کند تا از میدان آتش دور شوند. نریمان به جمع می گوید، “دشمن می خواهد ما را بکشد، بهتر است خودمان خودکشی کنیم.” مصدق می گوید که نمی خواهد هیچکدام کشته شوند و بهتر است همه بروند و او را تنها بگذارند. یاران می خواهند مصدق را هم با خود ببرند، ولی او نخست باید با سرهنگ ممتاز ملاقات کند؛ پس سرهنگ ممتاز را احضار و از او سپاسگزاری می کند که “..رحمت به شیر مادرت..”. ممتاز می گوید که پیش از رفتن مصدق سنگرش را ترک نخواهد کرد. مصدق آرام از نردبانی بالا و به خانه همسایه می رود. سرهنگ ممتاز تا آخرین لحظه می ماند و تا آخرین گلوله را شلیک می کند.
گلوله باران خانه نخست وزیر تا پاسی از شب ادامه پیدا می کند تا اینکه دیوارهای خانه فرو می ریزد و تانکها وارد خانه می شوند و صدای آتش خاموش می شود. چاقوکشان و اوباش با چاقو و چماق و خنجر و زنجیر به درون خانه یورش می برند تا مصدق و یارانش را به قتل برسانند؛ ولی آنان رفته بودند. اوباش به غارت خانه می پردازند و سپس خانه را به آتش می کشند. وقتی شعله های آتش از خانه زبانه می کشد، صدیقی که آن را نظاره می کرده به مصدق می گوید، “خیلی متاسفم که خانه آزاده ای را اوباش به آتش کشیدند.” مصدق دست روی شانه دکتر صدیقی می گذارد و می گوید:

“آنها خانه من را آتش نزدند، آنها ایران را آتش زدند.”

مصدق در روز ۲۹ مرداد خود را تسلیم کرد

مصدق و همراهانش شب را در خانه یکی از همسایه ها پناه گرفتند، و با کسب اجازه تلفنی از صاحبخانه که آنشب در منزل نبود، شب را در زیرزمین آنجا خوابیدند. روز ۲۹ مرداد، مصدق به یارانش گفت که آنان می توانند بروند و خود را نجات دهند. دکتر صدیقی و دکتر شایگان با او ماندند. مهندس زیرک زاده که پایش شکسته شده بود و مهندس رضوی به یکی از خانه ها نزدیک آنجا پناه بردند. مصدق و شایگان و صدیقی به خانه مادر مهندس معظمی که در آن نزدیکی بود رفتند. بعد از ظهر آن روز علی رغم مخالفت شایگان و صدیقی، به دستور مصدق به شهربانی زنگ زدند که آماده دستگیر شدن هستند. ساعتی بعد سرلشگر باتمانقلیچ به خانه معظمی آمد و آنان را بازداشت کرد. شایگان و صدیقی را به شهربانی و مصدق را به باشگاه افسران می برند. مصدق که تصور می کرد آن دو را برای اعدام برده اند، به زاهدی پیغام می دهد که اگر آنان را هم به باشگاه افسران نیاورند اعتصاب غذا خواهد کرد. ناچار شایگان و صدیقی را هم با باشگاه افسران آوردند. هر سه پس از چند روز بازداشت هر سه روانه زندان می شوند تا منتظر محاکمه خود باشند. دکتر فاطمی که مخالف سرسخت شاه بود، پنهان شد. او هر ده روز در یک خانه پنهان می شد، و گفته می شود که ده روز هم در خانه ما که اتاقهای مسکونی در دو سوی حیاط داشت، و ده روز در خانه یکی از عموهای من که پزشگ مجلس بود پنهان شده بود.

کپی رایت © 2020 - همبستگی برای دموکراسی و حقوق بشر در ایران | استفاده از مطالب سايت با ذکر منبع آزاد ميباشد | | نقشه‌ى سايت |  پيگيرى فعاليت سايت RSS 2.0